#جادوگران_رانده_شده_پارت_110

دیمن با سر به دیوید اشاره کرد.
دیوید،داد زد:حمله.
نیروهای ویژه به همراه سرباز ها به سمت ماکان و کوموسیایی ها دویدن البته به جز آرشا.
دیمن:آرشا،این دختر امانتی من دست تو مثل چشم هات ازش مواظبت کن.
دیمن توی چشم هام خیره شد و ادامه داد:این زن مادر بچه ی منه،همچنین ملکه ی اعظم آرشا،اون رو به سرزمینمون ببر،و منتظر اومدن من باش.
زیر لب گفتم:دیمن!
لبخندی زد،دلم براش ضعف رفت.
آرشا تند گفت:سرورم چرا منو لایق این جنگ نمیدونید؟سالهاست منتظرم از ماکان انتقام پریوش رو بگیرم!
دیمن:از این جنگ با،ارزش تر این ملکه ی منه!مواظبشون باش.عزیزای من دست تو امانتن.
منو،روی دست های دراز شده ی آرشا گذاشت.
با چشم های اشکی گفتم:دیمن زود برگرد.
لبخندی زد:اوه پرنسسم گریه نداریم!هیچ وقت گریه نکن برمیگردم قول میدم.
من با هق هق گفتم:قول مردونه؟
-اره قول مردونه فقط جادوی سرزمینت رو بردار که بتونم بیام.
من:باشه عزیزم.
دیمن:آرشا سریعتر برید،دیانا رو هم ببرین.

romangram.com | @romangram_com