#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_174

دستم را از دستش جدا کردم چشمانم را بستم و خوی وحشی گری درونم را صدا کردم.

بر خلاف همیشه غریزه ی درنده ی درونم سریع تر از هربار جوابم را داد و در چند ثانیه تبدیل شدم.

خودم هم متعجب بودم اما شادی را در چشمان ارباب گرگ ها که سو سو می زد به خوبی دیدم.

صدای سرفه ی عمیقی از گلوی راحیل برخواست همه به سمت او هجوم بردند و من سعی کردم به شکل انسانی ام برگردم.

راحیل با چشمانی خسته اما زنده به تک تک ما زل زد سعی کرد لب هایش را با خنده باز کند و گفت:

بالاخره زنده شدم.

این بشر حتی در این حالت هم آدم نمی شد.

رنو با حرص و ولع به سمتش هجوم برد و محکم بغلش کرد.و من بی صدا فقط لبخندی زدم

راویار گلویش را صاف کرد و گفت:

خب حالا که برادرت هم زنده شد وقتشه ما کار ناتموم خیلی وقت پیشمون رو تمام کنیم.

کامرون: چه کاری هست؟

راویار با نیش باز لبخندی زدو گفت:

خب معلومه دیگه ازدواج

به چهره ی خودم درون آینه نگاه کردم

لباس سفید پف دار

romangram.com | @romangram_com