#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_173


کامرون چهار زانو کنارم نشست و لیوان ابی به سمتم گرفت با تشکر زیر لبی لیوان را گرفتم و تا قطره ی اخر اب خنک را با ولع خوردم.

کامرون: چه اتفاقی افتاد؟!

به صورت خلاصه و کوتاه داستان را تعریف کردم.

راویار: پس باید منتظر بمونیم.

سری تکان دادم و گفتم: اون خبر داشت جادوی من داره از بین میره.

کامرون: تعجبی نداره از بین رامونا از بین رفتن مادو مثل مردن یک شخص هست نیمی از شخصیت تو داره از تو جدا میشه و مثل گرگ یک عضوه

رامونا: شاید هم تا الان جدا شده باشه.

و با زدن این حرف سعی کردم جادوی ام را به چالش بکشم را روشن کردن لامپ خاموش اتاق،اما هیچ اتفاقی نیفتاد لبخندی زدم و گفتم:

حالا فقط باید روی قول هادس حساب کنیم چون من دیگه ای نیرویی ندارم.

راویار مقابلم روی زمین نشست و گفت:

تو می تونی یه گرگ بشی امتحانش کن زود باش.

سرم را به شدت تکان دادم و گفتم: بس کن راویار جادو رفته حالا می خوای گرگ بشم؟!

دستم را محکم فشار داد و گفت: زود باش دختر امتحانش کن مجانیه من ژنم رو با خون با پیمان خون به تو هدیه دادم نه با جادو.

سرم رو تکان دادم و گفتم: می دونم بی فایدست اما فقط بخاطر اسرار تو


romangram.com | @romangram_com