#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_172
من بد قول بودم سرورم.
هادس: بله که بودی دختر و با وقاحت تمام من رو صدا می زنی
رامونا: هدیه ای اوردم سرورم
با دست به ارو اشاره کردم.ارو تقلای بیشتری کرد و دندان هایش را نشان داد.
هادس نیشخندی زد و گفت:
و در قبالش برادرت رو می خوای ها؟
به تعظیمی اکتفا کردم. الهه از روی صندلی سیاه و چوبی خودش بلند شد و به سمت ارو حرکت کرد و گفت:
نمی خوام کار ها رو برات اسون کنم شکارچی اما جادوت داره میره و برای همیشه از شرت خلاص می شم بااین حال میدونم اگر روح برادرت رو ندم باز یه راهی برای فراخوان من پیدا خواهی کرد.
رامونا: حق باشماسو سرور من.
هادس: به خانه باز گرد من روح برادرت رو باز می گردانم.
نمی دانمدقیقا چه طوری به خانه بازگشتم اما با بدنی فرسوده کف اتاق دراز کشیده بودم و دیگران اطرافم خیمه زده بودند.
سعی کردم با تلاش از جایم بلند شوم که دستی شانه هایم را گرفت و با سرعت مرا نشاند.
مثل همیشه راویار ناجی ام شده بود.دیگران با کمی استرس و بی قراری نگاهم می کردند.
برای پیدا کردن جسم راحیل شروع به سر کشیدن به اطرافم کردم جسم برادرم هنوز هم بی جان کمی آن طرف تر افتاده بود.
romangram.com | @romangram_com