#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_171
مقداری کافور به همراه خاکستر بر روی دستشان ریختم.
دستم را در کاسه ی اب کردم و به آرامی اورادی که حفظ کرده بودم راخواندم.
چشم هایم را بستم و جادوی ضعیف شده ام را به حرکت وا داشتم
در سرم مرتب اسم هادس را فریاد می زدم و می خواستم که مرا بپذیرد.
ناگهان از جا کنده شدم و پرتاب شدم
همه چیز تغییر کرد اتاق بزرگ و بزرگ تر شد اما نور رفت همه جا سیاه و خاک گرفته شد
در یک مقبره بودم درست مقابل تخت پادشاهی الهه ی مردگان
اسکلت های محافظش با لباس های نظامی خاک گرفت و دریده شدا اطراف اتاق قدم می زدند.
درست درمقابلم جسد بی جان راحیل و ارو قرار گرفتند.
ارو تلاش کرد از جا بلند شود اما بی فایده بود،صدای خنده ی شومی فضای اتاق را پر کرد.
سرم را بلند کردم.لباس سیاه هادس درست شبیه به هزاران روح بود که در هم بافته شده اند و بافریاد و جیغ و تلاش به دنبال راهی برای رهایی هستند.
چشمان الهه بر روی چشمانم قفل شدند. دوچشم سیاه بدون هیچ مردمکی چشمانی که مرگ را در خود اسیر کرده بودند.
هادس با صدای بی روح و سرد خود گفت: از اخرین باری که دیدمت خیلی می گذره و قول هات یادم نرفته شکارچی.
از روی زمین بلند شدم و تعظیمی کردم. سپس اهسته گفتم:
romangram.com | @romangram_com