#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_170

رامونا: فقط در این صورت روحت یه کمکی به ما میکنه فقط تظاهر کن و ما ممنونت میشیم.

به آرامی دست یخ زده و رنگ پریده ی برادرم را در دست گرفتم.

سرم را به سمت رنو تکان دادم و گفتم:

یه کاسه ی چوبی رو پر از اب کن و برام بیار در ضمن از آلنو و سربازاش بخواه توی حیاط زیر پنجره بایستند

رنو: اونا رو برای چی لازم داری؟

رامونا: نیروی اونا از جادوی من سرچشمه میگیره یادت نرفته که من بهشون کمی قدرت دارم حالا وقت برگرداندنشه.

اما صدای زمخت آلنو درست از درگاه در بلند شد.

آلنو: و اگر نخوایم نیرومون رو بدیم چی جادوگر؟! غصبش می کنی؟

سری تکان دادم وگفتم: اون نیرو از جادوی مادر منه و جادو داره ما رو ترک میکنه پس می تونی تایک ساعت دیگه رو ذوق کنی که خارق العاده ای وبعدش بوم توی یه دختر معمولی هستی.

کامرون به نشانه ی تایید سری تکان داد و گفت:

حق با اونه آلنو می تونی تصمیم بگیری راحیل رو نجات بدی حداقل استفاده ی اخرتون از اون انرژیه .

النو با خشم و کمی نفرت نگاهی به چشم هایم انداخت و گفت:

این کارو فقط برای راحیل می کنم نه تو.

به نشان تشکر سری تکان دادم و کاسه ی چوبی رو از رنو گرفتم.

ارو کنار راحیل دراز کشید و با دست چپ خود دست راست راحیل را در دست گرفت.

romangram.com | @romangram_com