#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_168

به سمت اتاق رنو حرکت کردم و بدون در زدن وارد شدم.برادرم روی تخت خوابیده بود و کمی عرق کرده بود.

با دست تکانش دادم و آرام صدایش کردم.بعد از چند لحظه لای پلک های پف کرده اش را باز کرد و گفت:

اااه اومدی

لبخندی زدم و گفتم: راحیل کجاست؟!

رنو: اون مرده یجوری سراغشو نگیر که انگار رفته پیکنیک..

با تاکیید گفت: مرده خواهر مرده.

از جا بلند شدم و با لبخند گفتم: خب پس میرم تا زنده اش کنم برادر زنده.

از اتاق بیرون امدم و به سمت طبقه ی بالا حرکت کردم.رنو با سرعت خودش را به من رساند و گفت:

هی من یا چیزیمه

رامونا:میدونم دادی تبدیل به یه پسر جوان معمولی میشی.

رنو: اما این چه طور ممکنه!!!

در اتاق راحیل را باز کردم و گفتم: وقتی به یه ادم معمولی بگی موجودات غیرمعمولی وجود دارن مسخرت میکنه و واقعیت هم همینه رنو همه چیز مسخره است همه چیز تغییر میکنه و تو باید سعی کنی یاد بگیری از معمولی بودن لذت ببری.

نگاهی به جس برادرم کردم زخم باز شده ی روی سینه و شکمش خیلی ماهرانه بخیه خورده بود دور تا دور جسد شمع چیده شده بود مقدار زیادی کافور اطرافش ریخته شده بود و ارو بدون هیچ حفاظی بالای سر راحیل نشسته بود.

اخمی کردم و گفتم: اون نباید زندانی باشه ؟

ارو تکانی خورد،انگار تازه متوجه حضور ما شده باشد و گفت:

romangram.com | @romangram_com