#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_167


رامونا: ارباب گرگ ها و اریک هم کم کم از راه می رسند.راستی رنو کجاست؟!

کامرون: از دیروز دچار یه سری تغییرات شده و ما نمی دونیم که چه مشکلی داره.

سعی کردم خونسرد بنظر برسم و گفتم: جادو داره ما رو ترک می کنه استاد.

جمله ای کوتاه تر از این سراغ نداشتم.اما همین جمله ی کوتاه کافی بود تا کامرون تکانی بخورد،سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند آهسته از روی صندلی نَنویی بلند شد و به طرفم آمد و گفت:

جمله ات رو یک بار دیگر تکرار کن.

سری به تاسف تکان دادم و گفتم: جادو من و برادرهامو داره ترک می کنه چه بخوایم و چه نخوایم

کامرون: اما این چه طور امکان داره؟!تا حالا همچین اتفاقی رخ نداده بود.

رامونا: بله چون تا حالا کسی جادو رو از مادر مرحومش اونم بعد صدها سال غصب نکرده بود هرچند ما از اول هم نخواسته بودیم که وسیله باشیم.

کامرون: تو هنوز جادوت رو داری؟!

سری تکان دادم و گفتم: فقط مقداری اما تا غروب از بین میره و من باید راحیل رو برگردونم.

کامرون: اما چه طوری؟!

رامونا: خب ساده هست من و هادس معامله می کنیم من ارو رو میدم و اون راحیل رو به بدنش بر می گردونه.

کامرون سری تکان داد و گفت: راحیل مگر گرفتار زندان اهریمن نیست؟!

به سمت سالن راه افتادم و گفتم: بود دیگه نیست وقتی جادوش از بین رفت زندان ازبین میره و اهریمن نمیتونه یه روح معمولی رو غصب کنه.


romangram.com | @romangram_com