#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_166

آلنو: جادو که داری دختر استفاده می کردی.

نگاهی به صورت خشن اش کردم و گفتم: دختر جون ازکی تاحالا جادو میشه پول زود باش پولشو بده خساست نکن.

با غرغر مرا پس زد و به سمت ماشین رفت.مرتب زیر لب می گفت:

هه باز دوباره رامونا و دردسرهاش پیدا شدن.روزاز نو...

بی توجه به حرف های آلنو هم کمپی قدیمی ام به داخل خانه وارد شدم.

سربازان کمپینگی که من جادو را به ان ها اهدا کرده بودم مشغول تمرین بودند

کامرون استاد من برروی یک صندلی روی ایوان نشسته بود و چپقش را دود می کرد.

چپق؟!از کی تاحالا اهل دود شده بود خدا داند.

با دیدن من کمی تکان خورد و لب هایش را به لبخندی کش داد.

تعظیمی کردم.

کامرون: بقیه کجا هستن؟!

رامونا: پادشاه الف ها در سرزمین خودشه...

حرفم را قطع کرد و گفت: چه قدر رسمی در مورد همسرت صحبت می کنی!!!

لبخندی زدم و گفتم: ما جدا شدیم استاد و پادشاه الان همسر دیگری دارند.

کامرون اخمی کرد و گفت: در نژاد ما جدایی بی معنی و نحس است بندیک خیلی از سنت ها رو شکسته و عواقبی برایش خواهد داشت.

romangram.com | @romangram_com