#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_165
بااین قیافه هیچ چاره ای جز مستقیم به خانه رفتن نداشتم. پس با پای پیاده با سرعت یک انسان به سمت خانه حرکت کردم.
به زودی غروب می شد.
خورشید کم کم آسمان رو ترک می کرد و پائین و پائین تر میرفت.
بااین سرعت و پای پیاده تا غروب به خانه نمی رسیدم.
پس برای اولین ماشینی که دیدم دست تکان دادم،اما ماشین ها با دیدن سر و وضع بهم ریخته ی من سرعتشان را زیاد می کردند و عبور می کردند.
پوفی کشیدم و سعی کردم تلاش بیش تری کنم.
بدون جادو همه کارها سخت و غیرممکن هستند حتی گرفتن یک تاکسی.
بالاخره ماشین درب و داغانی جلوی ام توقف کرد.ظاهر ماشین درست مثل من بود!!
راننده مردی چاق و گوشتالو بود که بی هیچ حرفی فقط با تکان سر مقصدم را جویا شد.
بعد از نیم ساعت طاقت فرسا بالاخره به خانه رسیدم.از راننده خواستم تا منتظرم بماند.
زنگ را محکم و بی وقفه فشار دادم و بعد بالاخره صدای داد و هوار اشنای آلنو بلند شد.
آلنو:چه خبرته مگه سر اوردی؟!
با باز شدن در نگاهش به من افتاد و لبخند زد: ااا رئیس اومده.
رامونا: لطفا پول اون ماشین رو بده می دونی که من هیچ پولی ندارم.
romangram.com | @romangram_com