#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_162

بعداز خوردن صبحانه آتش را خاموش کردیم و وسایلمان را جمع کردیم.

بعداز توافق سه جانبه من و راویار تغییر کردیم و اریک بر پشت راویار سوارشد و کوله را بر دوشش انداخت.

با سرعت زیادی به سمت شهر موردنظر حرکت کردیم‌.

باید هرچه سریع تر به خانه بر میگشتم.

همین که جادو نشانه اش را از روح راحیل پاک می کرد می توانستم او را از زندان اهریمن نجات دهم.

جادوی رنو و راحیل زودتراز من ترکشان می کرد،بااین حال کم شدن قدرتم رد حس می کردم.

اگر جادوی من از بین می رفت روح برادرم به ابدیت می پیوست.

بعد از دو روز حرکت بی وقفه و بدون استراحت بالاخره به حاشیه ی شمالی شهر رسیدیم.

راویار با یک حرکت اریک را از پشتش به پائین پرتاب کردو خس خس کنان بر روی زمین دراز کشید.

اریک اخ کوتاهی گفت و زیرلب چند ناسازا نثار راویارکرد.

راویار بعد از چند دقیقه تغییر شکل داد و به سراغ قمقمه ی اب رفت.

اریک با اخم گفت: نمی تونستی منو ملایم تر پرتاب کنی؟!کمرم شکست.

راویار غرید: دو روزه راحت لم دادی و جای من نبودی.

این بار اریک با تندی گفت: من که گفتم بزارین تغییرشکل بدم منم یه گرگ هستم.

جوابش رو با بی حالی دادم: تو یه گرگی اما ممکنه گرگ نمونی و من بخاطر خودت جلوی تغییرت رو گرفتم‌

romangram.com | @romangram_com