#جادوگران_بی_هویت_(جلد_دوم)_پارت_161
بی هیچ حرفی از جا بلند شدم و گفتم: صبح زود باید راه بیفتیم بهتره بخوابیم .
سری تکان داد و گفت: درسته.از اخرین شب های تنهایی و مجردیت لذت ببر.
بی هیچ حرفی کنار تنه ی درخت خزیدم و خودم را در پتو پیچیدم. خیلی زود چشم هام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
صبح با حس بوی خوشی لای پلک های پف کرده ام رو باز کردم نور شدیدی به چشم هام خورد که باعث شد سریعا چشم هامو ببندم.
بعداز چند ثانیه بالاخره توانستم چشم هامو کامل باز کنم. صبح شده بود خورشید کاملا بالا امده بود.
بوی خوش غذا باعث شد صدای شکمم به مغزم یاداوری کند که از دیروز هیچ چیزی نخوردم.
از جا برخواستم و پس از کش دادن عضلات بدنم به سمت راویار و اریک راه افتادم.
اریک مشغول کباب کردن چیزی بود و راویار زیرلب سوت میزد و به سمت دریاچه سنگ پرتاب می کرد.
اریک: صبح بخیر بانوی خوش خواب.
رامونا: خودت رو مسخره کن اریک. زیادی خسته بودم وگرنه میدونی که اهل خواب زیاد نیستم.
راویار: اون که صد درصد درضمن من زن خوابالو دوست ندارم .
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
کی خواست زن توبشه اخه اعتماد به نفس!!!!
بعد هم کنار اریک روی زمین نشستم و تکه ای از گوشت سنجاب رااز سیخ چوبی روی اتش جدا کردم.با لع مشغول خوردن شدم.
romangram.com | @romangram_com