#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_391


ساعتي گذشت که تعدادي از الف ها کشته شدن و باعث غم نژاد خونسرد و درنتيجه انتقام خواهيشون شد

مورگان با غرولند گفت: پس چرا نمياد بيرون...‏

همون لحظه مهي سياه رنگ اطراف شکاف رو پر کرد و زمين با سرعت هرچه تمام تر جادوگر سياه رو پرت کرد بيرون

ارو درمواجه با فضاي ازاد جيغي از درد کشيد روح ناهوارش تحمل هواي دنياي مادي رو نداشت

بافرياد ذهني گفتم :حالا واز سه جهت به ارو حمله ورشديم کل دشت در سکوت فرو رفت

هيولاهاي باقي مانده عين مجسمه خشک شدن ‏

و الف هت و بييه در سکوت به اخرين صحنه نگاه کردن...‏

از پشت مورگان پياده شدم و قبل از بلندشدن ارو

پاي چپم رو روي گردنش گذاشتم از گردنبند خواستم تا نيرويي فراتراز جسم رو بهم اهدا کنه ‏

درنتيجه تونستم ارو روميخکوب کنم... رنو دست هاشو محکم گرفت و راهيل با پا روي زانوهاش خيمه زد

لبخندي زدم و گفتم: بالاخره اخر قصه رسيد دوست عزيزم وصيتي نداري؟؟؟

‏ ارو خس خسي کرد و موزيانه گفت: اما تونميتوني من روبکشي يادت رفته من يه روح نيمه ماديم

لبخندي زدم و گفتم: خب من اصولا حافظه قوي دارم پامو محکم تر فشار دادم که باعث جيغش شد و از توي کمرم خنجر کوتاه رو بيرون کشيدم

خنجر دورنگي يا بهتر بگم دوجنسي که هديه دوم هادس بود

ارو باديدنش رنگش پرسد وگفت: ن..نه اي..اين نميتونه درست باشه...‏

لبخندي زدم و گفتم: و حقيقتا اين همون نفرينيه که توروخوهاد کشت

رنو و راهيل همزمان شروع به خوندن ورد کردن و با دو دست شمشير رو بالاي قلب سياهش نگه داشتم

باضرب خنجر رو فرو اوردم اما حرفش لاعث شد عين مجسمه خشک بشم...‏

ارو: گردنبند قشنگيه خودم واسه مادرتون درستش کردم مريليناي زيبا عشق ابدي من


romangram.com | @romangram_com