#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_392

با خشم گفتم:خفه شو اسم مادرم رو نيار..‏

ارو با خس خس گفتم: وتو دختر ايا ميخواي پدرت رو بکشي؟؟

باسر به برادرهام اشاره کرد وگفت:‏

و پسران عزيزم ايا شماها ميخواين قاتل پدرخودتون باشين؟؟؟

دستم توي هوا خشک شد کل دشت انگار خاموش شده باشن با بهت گوش ميدادن

باجيغ گفتم:نه اين امکان ندا ه لعنتي دروغو...‏

ارو: تا حالا نشده ازخودتون بپرسين چرا من ميتونم باخون اين سه نفر مادي بشم چون من پدرشونم و اون ها فرزندانم از زني هستن که عاشقش بودم

يک لحظه پام سست شد و ارو رفته بود....‏




پایان جلد اول




romangram.com | @romangram_com