#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_390

دستم رو از خاک بيرون کشيدم و به سمت مرز رفتم...‏

زمين کم کم و باغرش بلندي از هم ميشکافت و سنگ ها رو ره هر طرف پرتاب ميکرد...‏

الف ها يک قدم عقب رفتن که با فرياد گفتم:جاي هيچ نگراني نيس گردنبند الدوناري مرز رو محافظ ميکنه...‏



کم کم شکاف به شکلvايجاد شد و صداي فرياد هاي گوش خراش دشت رو پر کرد...‏

زمين مثل معده اي که هر غذايي رو پس ميده تک تک هسولاها رو بيرون مي انداخت و هيولاها گيج و ويج روي زمين پرتاب ميشدن

با فرياد گفتم : حالا

و جنگ آغاز ش الف ها و اژدها ها در صف اول از مرز خارج شدن و مثل تيري که از کمان رها ميشه به سمت دشمن پرتاب شدن

صداي جيغ هاي گوش خراش از درد و نعره هاي شادمانه ي گردان الف ها دشت رو پر کرده بود...‏

زمين شکاف بيشتري پيدا کرد و اينبتر هيولاهايي به مراتب زشت تر و خون خوارتر رو بيرون ريخت

با فرياد دومم اشباح به صف هيولاها هجوم بردن و کوتوله ها از عقب مشغول دفاع شدن

هيولاها قبل ارفهميدن هر اتفاقي تکه تکه ميشدن ‏

گرگ ها بدون کسب اجازه از پشت سر دشمن حمله ور شدن و من با لبخند به صحنه نگاه کردم

پشت مورگان پريدم و گفتم: هي رفيق برو روي چاله تا بتونم ارو روگير بندازم

با صداي ذهني به رنو و راهيل گفتم: ‏

پوششتون رو حفظ کنيد تا خارج بشه... ‏

درست نيم ساهت از جنگ وحشيانه ميگذشت و سپاه بي هيچ خستگي شمشيرميزدن و تکه تکه ميکردن

اشباح با هماهنگي کامل خون اشام ها رو به دام انداخته بودن و با تکه چوب هاي اغشته به گل شاه پسند اون هارو ميکشتن

وگرگ ها اونطرف تر به دسته اي از خون اشام هاي گوشت خواهر حمله ور شده بودن و با قساوت تمام تکه تکشون ميکردن...‏



romangram.com | @romangram_com