#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_389
منم پيشونيشو لمس کردم وگفتم: توام همين طور
ازش فاصله گرفتم و به سمت ارتش الف ها رفتم همگي لباس هاي روشن به تن داشتن و روي اون زره هاي ظريف طلايي به چشم ميخورد که نور افتاب رو شديدا منعکس ميکرد
کلاه خودهاي پردار طلايي ساخت الف ها به زيبايي هرچه تمام تر جلب توجهه ميکرد
همه الف ها مجهز به کمان و شمشير بودن و يه عده نيزه اي روهم حمل ميکردن
ملکه نارين لباس بلند فيروزه اي رنگي رو به تن داشت درست مثل اينکه به جشن ميره نه جنگ
هيچ گونه زره يا کلاه خودي به همراه نداشت موهاي بلند و طلايي رنگش رو اطرافش رها کرده بود و سربندي با ياقوت روي موهاش خودنمايي ميکرد...
بنديک هم مثل تمام الف ها زره و کلاه خود به تن داشت اما برخلاف بقيه سرتاپا سياه پوش شده بود
اژدها ها همه مجهز به زره هايي بودن که کوتوله ها ساخته بودن
کوتوله ها همه مجهز به گرزهاي خار دارو شمشيرهاي کوتاه بودن
گرگ ها بودن هيچ سلاحي مشغول تغييرشکل بودن...
واشباح هي لباس هاي سرخ رنگي رو به تن داشتن و به رسم نسل خودشون لپ هاشون رو رنگ کردا بودن...
لبخندي زدم و بلندتراز ه صدايي گفتم: دشمن خبر نداره قراره جنگ شروع بشه
همه هاج و واج به من زل زدن که گفتم:هديه اي از خداي مردگان هايدس به مابود تا صد درصد پيروز ميدان باشيم...
همه يک صدا هلهله کردن که ادامه دادم:
هادس اون ها رو از برزخ به سطح زمين ميندازه و وظيفه مااينه که نزارين اون ها بتونن به هم بپيوندن...
اروم روي زمين نشستم و دستم رو توي خاک فرو کردم از هادس خواستم تا زمين رو بشکافه و ارو رو به ما نشون بده
هم زمان گردنبندم رو فراخوندم تا دشپن نتونه وارد مرزهاي دشت بشه
romangram.com | @romangram_com