#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_388

ماهک با لبخند به سمتم اومد

رنگ صورتي تنش ازبين رفته بود و چشم هاي بادوميش عجيب براق بودن

ماهک: به قولم عمل کردم...‏

‏: و کل دنيا يک عمر تو ونژادت رو ستايش خواهند کرد دختر شبح

همون موفع جابرائل با سرخوشي بهمون نزديک شد وگفت:‏

چيزي که خواستي رو اوردم دست ارباب گرگه...‏



‏:متشکرم جابرائيل جبران ميکنم..‏

جابرائيل لبخندي زد و به ماهک زل زدوگفت: ميدوني تو باعث اشنايي من و ماهک شدي اين هزاربرابر کاريه که من کردم...‏

ماهک لبخندخجولي زد ومن تنهاشون گذاشتم تا اخرين شام قبل از جنگ رو بخورم...‏

لباس هاي سفيدم رو تنم کردم.‏

خب يجورايي دوست ندارم موقع جنگ سياه پوش باشم ‏

ميخوام حتي اگه مردم هم با رنگ شاد دنيا رو ترک کنم....‏

کفش هاي ساقه دارمشکيمو پا کردم و محکم بندشون رو بستم

موهام روبرخلاف هرروز باکش محکم بالاي سرم بستم...‏



از چادر بزرگم بيرون اومدم و مواجه شدم با را يار سفيد پوش دقيقا مثل من بلوز و شلوار سفيد کتوني به تن داشت به سبک الف ها ‏

ابرومو بالا انداختم و گفتم: واي عجب تله پاتي کرديما ...‏

لبخند بي رنگي زد و گفت: نميخوام اينو بگم اما حتي در مرگ هم پيروز باشي و با انگشت هاش پيشونيمو لمس کرد..‏



romangram.com | @romangram_com