#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_387
:بله من هميشه درجريان بودم استاد
گارژرون نگاه نافذي بهم انداخت وگفت: و من در قبالش ازت ميخوام که سواران من و من پيشروي اين جنگ باشيم خط مقدم..
تعظيم کوتاهي کردم و با لبخند گفتم: اين براي من باعث افتخاره اما قبل ازشما اين قسمت توسط يکي ديگه هم انتخاب شده..
گارژرون:کي؟؟؟
:ملکه نارين سرورم بانوي شماره يک بوکهارت اما مطمئنم ترکيب شما و الف ها درکنارهم زياد از حد مرگبار باشه..
يک ساعته بعد چندصد اژدها هم زمان با هم به هوا پرواز کردن
اسمان کاملا پوشيده از اژدها هاي غول پيکر با فلس هاي رنگارنگ شده بود
يکي از زيباترين صحن هاي عمرم...
به سمت جنگل هاي کاج حرکت کرديم همگي هماهنگ و هم رديف
بهترين حس زندگيم بود اژدها هايک صدا سوت ميزدن و سوا ها اوازي رو که نسل به نسل سينه به سينه گشته بود رو يک صدا ميخوندن
ارامش خاصي وجودم رو پر کرد وخواب چشم هاموروي هم اورد
باتکون هاي دستي ازجا پريدم رنو با خنده گفت: نترس بابا منم بدجور خواب بوديا
بااخم گفتم: اره ولي تو بيدارم کردي کمربندم رو باز کردم و ازپشت مورگان پايين اومدم تا بره استراحت کنه
کل دشت پراز انواع نژادهاشده بود چادرهاي رنگارنگ مرکز دشت دورهم زده شده بودن
اتش بزرگي توي چاله وسط چادرها درحال سوختن بود
الف ها مشغول ساخت خانه هاي چوبي خودشون بودن و کوتوله ها مشغول ساختن کوره اهنگري موقت
romangram.com | @romangram_com