#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_386
حرف راويار تموم نشده بود که حس کردم کمرم جزغاله شد سريع برگشتم و ديدم مورگان با خشم اتيش کم پشتي رو به سمت راويار گرفته و دود از دماغش فوران ميزد
به سمت راويار برگشتم و سعي کردم خندم رو کنترل کنم
تمام موهاش توي هوا سيخ شده بود و بوي سوختگي ميومد مورگان باغرش گفت:
به اين جوجه گرگي بگو من ازش خيلي بزگترم هم ازلحاظ بدني هم قدرت پس ديگه بامن کل نندازه...
زود گونه راويار رو بوسيدم و قبل از منفجر شدن وتبديل به کوه اتشفشان شدن پشت مورگان سوارشدم
مورگان بال هاشو لاز کردو اوج گرفتازون بالا با فرياد گفتم:
هي ارباب گرگ ها لطفا گلت رو جمع کن
يک روز طول کشيد تا به قصر سياه برسيم مورگان بدون استراحت پرواز کرده بود و خيلي جاها من از نيروم کمک گرفتم تا سرعتمون افزايش پيدا کنه
وارد تالار قصر شديم گارژرون منتظر ايستابود تعظيم کوتاعي کردم و بي مقدمه گفتم: من اومدم تا...
نزاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت: تو اومدي تا بگي روز موعود نزديکه...
لبخندي زدم و گفتم: دقيقا شمابايد همراه ما به دشت کلاغ سفيد بياين اونجا محل سنگر ماست...
گارژرون: چرا نتيجه گرفتي که الان وقت خوبي واسه جنگه؟؟
: خب ارو هر روز قوي تر ميشه و تهديداش بيشترميشه نميخوام کل عمرم رو توي تعقيب و گريز باشم
گارژرون:چه جور ميخواي بکشيش؟؟
: بايه سلاح کاملا مخفي خودمم تازه از وجودش باخبرشدم يه سلاح ساخته شده از نفرين ها...
گارژرون: ميدوني که از مدت ها قبل منتظر دعوتت بودم و توي تمام اين روزها سپاهي از اژدها والف ها رو اماده کردم...
romangram.com | @romangram_com