#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_385




کوتوله:اين تعداد صلاح تا هفت روز اينده حاضر نميشن بانو...‏

لبخندي زدم و گفتم: من ارواح اهنگرهاي پيشين شمارو فراميخوانم وازشوندطلب کمک ميکنم ‏

کوتوله: خب اينجوري شايد حاضر بشن....‏

بادست اتش توي کوره ها رو روشن کردم و مشغول زمزمه شدم از اتش خواستم اجازه بده چندروزي ارواح معتمدش به کمک من و ياراانم بيان

در عوض سنگ هاي گردنبند انرژي مادي شدن ارواح رو تامين ميکنن

چشمامو باز کردم و چندصد روح باپيشبند و دست کش هاي چرم اطرافم توي هوا شناور ديدم...‏

لبخندي زدم و انرژي گردنبند رو منتقل کردم تا بتونن به شکل مادي در بيان

از کوره ها خارج شدم و به سمت خروجي راه افتادم تا مورگان رو به سمت گارژرون بفرستم و سپاهش...‏



خب بچه ها اين رمان تا يک پست ديگه تمام ميشه

البته کتاب اولش چون که جلد دو داره و من بازم ميخوام ببينم حمايتتون رو دارم يانه؟؟





زين مورگان رو محکم بستم...‏

راويار با اخم چشم دوخته بود به حرکاتم ريلکس جلو رفتمو صورتشو بوسيدم با دست لپهاشو کشيدمو گفتم:‏

اخم نکن ديگه اين اخرين جنگه بعدش ارامش کل دنيا رو ميگيره



راويار:خب ولش کن تنها ميره ديگه.. ‏


romangram.com | @romangram_com