#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_384

پيرهن چهارخونه مدل مردونه رو تنم کردم و شلوارجين سورمه اي رو پا کردم اسپورت هاي مشکيمو پوشيدم و موهامو گيس کردم و از اتاق خارج شدم

رنو و راهيل به سمتم اومدن که با لبخند گفتم:‏

جاي نگراني نيست هنوز زنده ام... ‏

جلوي حرف زدن رنو رو گرفتم و گفتم: تمام متحدان رو جمع کن توي دشت هاي کلاغ سفيد

راهيل: اونجا چرا؟؟؟

‏: چون کاج ها قدرت جادويي پاکي دارن که باعث ميشه ارو نتونه نفوذ کنه حالا هم سريع برين همه رو به اونجا دعوت کنيد..‏



رنو: خب ميشه بگي چه خبره؟؟،

گردنبندم رو لمس کردم و گفتم: جنگه يه جنگ رسمي ‏

نيشخندي زدم و گفتم: ما ارو رو ميکشيم فقط جابرائيل بايد زودتر با هديه ي هيدز پيداش بشه...‏



به سمت کاخ اصلي حرکت کردم و از نگهبان خواستم ورودم رو به اطلاع نارين برسونه

اجازه صادر شد و من وارد تالار شدم نارين بالبخند به پيشوازم اومد هر دو روي صندلي هاي راحتي که نارين دستور اوردنشون رو صادر کرد نشستيم

نارين: پس جنگ شروع شد؟!!‏

‏: درسته و من از توميخوام اهنگرات رو در اختيار من قرار بدي

لبخندي زد و گفت: و تو درعوض از طرف من خنجر رو توي قلب سياه اون مرد فرو ميکني تا بفهمه هرون چه زجري کشيد

اشک توي چشم هاي نارين جمع شد و با سماجت جلوشون رو گرفت...‏

با کسلي از سالن خارج شدم و به سمت کوره ها رفتم ‏

اهنگرهاي کوتوله زيادي ماهرن و زره هاي فوق العاده اي رو ميسازن با لبخند به سمت پيرمرد سرکردشون رفتم و گفتم:‏

استاد ما به مهارت جادوييتون نياز داريم..‏

romangram.com | @romangram_com