#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_383
هه دنيا ديده !!!به چه قيمتي به قيمت گذشتن همه روزاي خوبم توي جست وجوهاي مزخرف واسه اين گردنبند بدرد نخور يا نجات دادن دوستام از مرگ!!!؟؟؟ من فقط 20 سالمه و اين همه مرگ و وحشت ديدم
محکم به خودش فشارم دادوگفت:هيييس اروم باش تموم شده ديگه اخرشه دختر فقط بايد شهامتتو جمع کني
دستمالو روي صورتم کشيدم و گفتم: اون ظرف لعنتي اون تصاوير نفرين شده رو هيچ کدومتون نديدين جز من
راويار :
توهم زجر منونديدي وقتي حرکات هيستيرکتو ديدم وقتي جيغاتو شنيدم اونم در برابر يه بره ي بريون شده
خودمو از آغوشش بيرون کشيدمو با اخم گفتم:
شماها اونو يه بره ي کبابي ديدين ولي واسه من نقاب عوض ميکرد و هردفعه مرگ عزيزانمو نشونم ميداد ...
باحالت عصبي گفتم:
هر دفعه ميفهمي تن برادراتو تکه تکه شده ببيني و سر عشقتو از تن جدا شده
حس کردم لب هام اتيش گرفتن و کل بدنم توي کوره در حال سوختنه
عصبانيت و ترسم فروکش کردو احساس ارامش تمام وجودم رو پر کرد
راويار ازم فاصله گرفت و باخباثت چشمکي حوالم کرد
با لبخند و خجالت نگاهش کردم که زد زير خنده و گفت:
خجالت اصلا بهت نمياد !!!
مشتي حواله ي شکمش کردم و گفتم: پرو نشو چون اونوقت مورگانو صدا ميزنم گرگ کبابي دوست داره...
چشم غرنه اي رفت و از جا بلندشد منم پتو رو پرت کردم روي تخت و دنباله ي لباسم رو بلند کردم و به سمت کمد رفتم تا لباس هاي هرروزم رو تن کنم
راويار: خوب فک کنم بوسم معجزه کرد!!
با ضرب کفشمو به سمتش پرت کردم که جا خالي داد و از اتاق رفت بيرون
romangram.com | @romangram_com