#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_382
يک ساعتي از جشن ميگذشت مورگان سر بزرگش رو به پنجره چسبانده بود و با يکي از چشم هاش مراسم رو نظاره ميکرد
و تمام مدت توي گوش من نق نق ميکرد که انتخابم همچين خولم نيست و من کج سليقم
البته من مطمئن هستم که مورگان فقط به راويار حسودي ميکنه اما خودش ميزنه زيرش...
بالاخره وقت شام رسيد
خدمتکارها وظيفه سرو رو برعهده داشتن و باميز چرخ دار اطراف سالن در گردش بودن
خدمتکار مرد کوتوله اي با ميز چرخ دار بهمون نزديک شد و کنار دستم توقف کرد
راويار خواست ظرف غذارو کموش بلند کنه که خدمتکار باحالت وحشيانه اي چنگ زد و نزاشت
سکوت سالن و رو صداي قاشق و چنگال ميشکست که خدمتکار صداش رو صاف کرد و گفت:
اين ظرف مخصوص بانو راموناست و ايشون بايد در ظرف رو بردارن
صداش زيادي جيغ بود و چشمتش بيش از حد از کاسه خارج شده بودن
اروم به دست رنو زدم و گفتم: اين يارو مشکوکه سعي کن با راهيل بگيرينش فک کنم تسخيرش کردن
راهطل و رنو خيلي اروم به سمت نگهبان رفتن و خيلي سريع ورد فلج کننده رو القا کردن
خدمتکار روي زمين افتاد و چشماش دودو ميزد سريع نگهبان ها به سمتش اوندن و بلندش کردن
سالن رو سکوت گرفته بود با اضطراب به سمت ظرف رفتم و قبل از هر مخالفتي در ظرف رو با هر دودست برداشتم...
پتو رو محکم دورم پيچيدم و به تخت تکيه دادم.
راويار با اخم کنارم نشستو سرمو توي آغوش گرفت با جديت گفت:
خجالتم خوب چيزيه مثلا تو يه دختر دنياديده اي
اشکام روي صورتم سر خورد و با صداي بم شده گفتم:
romangram.com | @romangram_com