#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_381
دست گل ياسي رو برداشتم و به سمت در راه افتادم
به درهاي اتاق که رسيدم زير لب زمزمه کردم باز شو دو لنگه ي در از هم فاصله گرفتن و من بالبخند از اتاق خارج شدم
راويار دست به سينه و بالبخند روبه روم ايستاده بود يک جنتلمن واقعي با کت و شلوار مشکي و پاپيون نباتي رنگ
ديزاين لباسش فوق العاده به پوست سفيدش هم خواني داشت
دستمو توي دست هاي بزرگش گرفت و گفت:
بالاخره بعداز مدت ها قراره يک شب خوشحال باشم
لبخندي زدم و دل شوره رو توي وجودم خفه کردم خيلي اروم به سمت سالن قدم زديم و وارد شديم
با ورودمون همه از جا بلندشدن و شروع به تشويق کردن باورم نميشد روزي از اين در وارد بشم و حکم عروس مجلس رو داشته باشم اونم با يه گرگ عصباني
اروم تعظيم کرديم و به سمت جايگاهمون حرکت کرديم نيم بيشتر الف ها بخاطر قدرداني از لطف اخر ما به مهموني اومده بودن از جمله ملکه
اما بنديک نيامده بود و فقط يک پيام عذرخواهي و نامه فرستاده بود که راويار در دم نامه رو پاره کرد و باعث خنده ي من و راهيل شد
راهيل و جابرائيل تمام مقدمات رو انجام داده بودن و به من اطمينان دادن که هيچ خبري از ارو نبوده...
بساط موسيقي برپا شد و زوج ها گروه گروه به پيست رقص رفتن
راويار دستم رو گرفت و وسط سالن رفتيم
romangram.com | @romangram_com