#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_380

جابرائل هم به جهان زيرين رفته نا مقدمات جنگ رو اماده کنه و يه چيزايي از خداي مردگان قرض بگيره

لباسم رو با کمک خياط پرو کردم و ايرادهاشو گفتم کل کوه در تکاپو هستن

ومن با خلسه ي اخري که داشتم اصلا حس و حال خوبي ندارم

مرتب هشيار و گوش به زنگ هستم

اما راويار اصلا واسش مهم نيست به قول خودش سنگ هم از اسمون بباره مراسم انجام ميشه



مورگان هم اصلا راضي نيست به قول خودش حس هاي قوي اژدهايش خبر ميدن که راويار موج منفيه اما کو گوش شنوا ههه

از صداي ترقه و باروت دستم رو روي سرم فشار دادمو با خشم رو به رنو گفتم:‏

برو به اون ارباب گرگي بگو اگه بيشترازين شلوغ بازي دربياره جواب مثبتمو پس ميگيرم

خنده اي کرد و از اتاق خارج شد

روي صندلي نشستم و ارايشگر مشغول کارش شد. لباس نباتي رنگم رو تنم کرده بودم

يه لباس چسب نباتي بلند از جنس ساتن و يقه اي هفت و اسنين هاي تور رنگ پوست که با زيبايي با جواهرات تزئين شده بود

کفش هاي پاشنه بلند نباتي رنگ که ربان هاي بلندش دور مچ پا بسته ميشد

موهام رو خيلي ساده فر کردو با تافت خشک کرد و روي يک شونم انداخت

با تعجب به وسايل ارايشگر نگاه کردم نه بابا کوتوله ها هم امروزي شدنا

رژ قرمز براقي رو روي لبهام کشيد و چشمامو با ريمل و سايه سياه ارايش کرد

با لبخند از جا بلندشدم و جلوي اعتراضش رو گرفتم:‏

واقعا بيش ترازين ارايش نميخوام متشکرم.‏

جلوي اينه ي قدي ايستادم و خودمو برانداز کردم واقعا عوض شده بودم ازون حالت بچگي و سادگي هميشه خارج شده بودم

دست گل ياسي رنگم رو برداشتم و به سمت در حرکت کردم...‏

romangram.com | @romangram_com