#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_379
با فکر خوابم دل پيچه گرفتم و پتو رو محکم تر دور خودم پيچيدم
کاش هيچ وقت قول ازدواج رو به راويار نداده بودم
من هيچ وقت نميتونم مادر خوبي بشم من کودکي پر رنجي داشتم هيچ وقت طمع محبت رو نچشيدم و حالا
چه جوري مادري کنم براي بچه هاي مردي که عاشقشم...
کابوس لعنتيه که توش من مادر 6 بچه بودم و تقريبا تبديل به يه مادر شلخته ي عصبي شده بودم
يکم به مغزم فشار اوردم درست وسطاي خواب که ميخواستم اسم بچه ها رو انتخاب کنم خوابم عوض شد
يه صداي اروم و مليح بهم هشدار ميداد که مراقب باشم و فريب نخورم...
اما بريب چي؟؟
بالاخره اب رو خوردم و سرم رو روي بالشت گذاشتم...
صبح با صداي خنده ي رنو و راهيل از جا بلند شدم
با اخم بالشتو به سمتشون انداختم و گفتم: خجالت بکشين خواار بزرگتروتون خوابيده اونوقت شماها بالاي سرش ددقک بازي در ميارين
هپ زمان با فرياد گفتن: فقط 1دقيقه بزرگتريا..
با خباثت گفتم: بزرگي به عقله که شماها ندارين يالا برين بيرون ميخوام لباس عوض کنم
يک هفنه هست به کوهستان کوتوله ها برگشتم.
نارين با قدرت ملکه شده و هيچ کدوم از قبايل جرئت ندارن رو حرفش حرف بزنن
هنوزهم داغ دار هرون هست اما درک کرده که راهيل مقصر نبوده و فقط تحت تاثير بوده
راويار به همراه کل گلش به اينجا اومدن
و الف ها هم توي راه هستن يه مراسم نامزدي باشکوه طبق قول ارباب گرگ ها
خبري از تارا نيست و تعجب برانگيزه
romangram.com | @romangram_com