#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_378

محافظ: ايشون به بيرون از مرزها زفتن و خواستن به شمابگم هرچه زودتر به کوهستان کوتوله ها برويد.‏

از کوه زدم بيرون و باحرص هرچيزي که بلد بودم رو نثار قيافش کردم

اوه حتما رفنه يه خراب کاري بزرگ واسم ايجاد کنه به اسم نامزدي و جشن

حس کردم زمين زير پام به لرزه افتاد علف ها يک دست به حرکت در اومدن وقهقه فضاي خالي رو پر کرد

با جيغ گفتم: من ازت نميترسم ارو من از تو قوي ترم من هويت دوبارت رو گرفتم من و برادرنم تو رو خواهيم کشت...‏

صداي قهقه اروم شد و صداي سرد و مرده ي ارو کوهستان رو پر کرد:‏

تو و برادرانت هيچ چيز نيستيد جز کمي خوش شانس و من درست در روز نامزديت باگرفتن اين شانس و علاقه هديه ات رو تقديم ميکنم

جادوگر احمق

صدا به يکبا ه خاموش شد و کوهستان اروم

اما دل من يه طرز وحشيانه اي ميکوبيد واسه خانوادم و دوستام و مهم تر ازون پسري که عاشقشم



با ت س از جا پريدم

محکم روي زمين خوردم و صداي اخم کل سوئيت رو پر کرد

خدمتکار بيچاره سريع لامپ رو روشن کردو به سمتم اومد:‏

بانو...بانو حالتون خوبه؟؟

پشت سرم و مالش دادم و گفتم: اره نگران نباش خوبم يه کابوس مسخره ديدم لطفا يه ليوان اب واسم بيار

سري تکون داد و ازم دور شد روي تخت نشستم و پتو رو دورم پيچيدم

اتش شومينه خاموش شده بود و کوه عجيب سرد بود

و خواب مزخرف من بدترازون بود.‏

ههه خندم گرفت از خودم و تفکراتم يه جادوکر قدرتمند که از يه موجود کوچولو و شيرين به اسم بچه واهمه داره

romangram.com | @romangram_com