#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_377


پتو رومحکم دورم پيچيدم وگفتم:‏

من امروز ميرم و تا چندمدت ديگه پيک رو خواهم فرستاد توميخواي چه کاري کني؟؟



باذوق دست هاشو به هم کوبيد وگفت: انا رو به خريد ميبرم و بعدازون ميتونه طمع بستني رو واسه اولين بار بچشه ‏



لبخندي زدم و وسايلم رو جمع کردم خوشحال بودم واسه اين دختر و نژادش قرن ها منزوي بودن ميتونه مغز رو فاسد کنه و فرد رو مجنون...‏

وارد قسمت زيرين شدم و دست هامو به هم ماليدم اين پايين واقعا مثل يک يخچال بود و من نميدونم گرگ ها چه جور دوام ميارن

وارد ورودي اصلي شدم که به تارا برخورد کردم.‏

به شکل انسانيش بود و زخم بزرگ و عميقي روي صورتش برجا مونده بود

با تنفر هميشگي بهم زل زديم که گفت:‏

خوب باز هم دل و جرئت پيدا کردي به اينجا بياي؟؟؟

لبخندي زدم و گفتم:‏

زخم روي صورتت نازشصت کيه بگک واسش کادو بفرستم!!!‏

باحرص دندون قروچه اي کرد که گفتم:‏

ااااالبته ميدونم کار راويار عزيزم هست اخه لازمه بدوني ما قراره چند روز اينده يه جشن بزرگ نامزدي برپا کنيم و توحتما خواهي بود...‏

تنه اي بهم زد و خواست رد بشه که گفتم:‏

و اينکه يکبار ديگه به من حمله کني هرجايي که باشه برق نداره من موهبت گرگ شدنت رو ميگيرم و اين بدتر از مرگه اخه از گله پرت ميشي بيرون

بالدت تمام از کنارش رد شدم و وارد غارشدم ‏

غار راويار خالي بود با تعجب رو به محافظ گفتم: اربابت کجاست؟؟


romangram.com | @romangram_com