#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_376
بالاخره اتش رو خاموش کردم و رو به بقيه گفتم:
معجون حاضره فقط به ياد داشته باشين هرماه در ماه کامل چند قطره بنوشيد و شما فردا در طلوع افتاب شاهد باطل شون نفرين مادرم خواهيد بود...
صبح با صداي جيغ گوشخراشي دقيقا کنار گوشم سه متر از جا پريدم
بهتره بگم شانس اوردم با سقف غار يکي نشدم بدن خشکم رو تکوني دادمو پتو رو دورم پيچيدم
سرماي اين کوهستان عجيب خشک کننده است و متاسفانه هيچ کاريش هم نميشه کرد
با اخم و گيجي زل زدم به ماهک و گفتم:
واقعا درد بگيري دختر اين چه طرز بيدا کردنه يه جادوگره خسته هست ؟؟؟؟
ماهک با ذوق سرشو تکون دادوگفت:
ببين ر پوستمو ببين اون قرمزي ازاردهنده نيست ونابود شده
با ذوق از جا بلندشدو يه چرخ زد
لباس خواب حرير سفيدش اون رو درست مثل يک قديسه نشون ميداد
با لبخندي زل زدم به صورت بدون اون قرمزي نفرين شده واقعا زيبا بود
چشماهاي درشت وکشيده ي مشکي موهاي بلند و لخت مشکي و پوستي صاف و سفيد
تضاد عجيبي رو ايجاد کرده بود اما زيبا بود.
ماهک به سمتم هجوم اوردو محکم گونم رو بوسيد وگفت:
اين رو مديون توهستم رامونا اينکه ميتونم برم توي شهر ازين زندگي خفه دست بکشم برم با ادماي جديد اشنابشم و خوش گذروني کنم
لبخندي زدم وگفتم: اره همه کارهارو ميتوني انجام بدي اما قولي که دادي رو اول ليستت اضافه کن و اينکه هرجاميري تابوتت رو همرات ببر جاي خوابت عوض بشه پوست خوشگلت چروک ميشه...
لبخندي زدو از جابلندشد:
قولم رو فراموش نميکنم هرموقع من و ارتشم رو خواستي کافيه يک پيک بفرستي به کوهستان بالاخره با همه ي ازادي اينجا قرن ها حکم خونه رو داشته وخواهد داشت
romangram.com | @romangram_com