#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_375


ماهک: پس کي حاضر ميشه؟؟



‏:فردا ماه کامله ومن دست به کار ميشم فقط مراقب اتش باشين.‏

‏ راويار خودش هم اقرار ميکرد که اخلاقش با بقيه دوره ها فرق داره

وفهميد واقعا طلسم اثر کرده حتي باعث تعجب گله هم شده يود چون سابيه نداشت که راويار به تالارهاي اشباح پا بزاره.‏



بالاخره ماه کامل شد وسايل رو توي هوا شناور کردم و درست زماني که ماه در بالاترين شکل ممکن بود

تمام مواد رو باهم به درون اب ريختم قسمت بد ماجرا هنوز اجرا نشده بود

چشمام رو بستم و شبح پير رو توي هوا شناور کردم

با اضطراب گفتم: مطمئني ميخواي اين کارو بکني؟؟

بقيه اشباح با غم خواسي به شبح پسر چشم دوخته بودن يک فرمانده ي شبح که هزاران سال عمر داشت و حالا خودش داوطلب شده بود که قسمت بد ماجرا رو انجام بده

لبخندي زد و گفت:‏

من هزاران سال زندگي کردم جادوگر چيزي واسه از دست دادن ندارم اما اين خدمت رو به مردمم ميکنم

چشم هاي مهاک پراز اشک شد و با ناباوري به پيرمرد زل زد



شبح چشماهاشو بست و من با اشاره انگشت ولش کردم سقوط ازاد توي ديگ در حال جوشش...‏

ماهک با گريه و جيغ به سمت ديگ حمله ور سد شبح پير پدربزرگش بود واخرين عضو خانواده ماهک

اشباح به زور اون رو از ديگ جدا کردن و بردن

شبح پير بدون کوچک ترين صدايي در ديگ جان داد و من بعداز مدت ها صادقانه اشک چشم هامو پرکرد


romangram.com | @romangram_com