#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_374
چيزي شده؟؟؟
راويار:هوووم نه فقط يه چيزي در درونم ميخواد ازاد بشه اما نميتونه
: تاثيره طلسمه نميزاره نفرين به تو غلبه کنه.
چند متر اون طرف تر گرگ ها هنگي از اشيانه هاشون خارج شدن و با حالت کرنش زوزه کشيدن
يه جور استقبال دسته جمعي از گله.
راويار تغيير قيافه دادو با معرفي من به زبان خودشون ازشون خواست خويشتن دارباشن و من رو يه گرگ واقعي بدونن
بي توجهه به دندان هاي نيش تيز و پنجه هاي درنده راهمو به سمت غار باز کردم
جلوي در ماهک با لبخند دست انابل رو در دست داشت:
پس بالاخره اومدي!!!
لبخندي زدم و گفتم: من پيمان هامو نميشکنم
جلوي انا زانو زدم و خرگوش عروسکيه کادو پيچ شده رو جلوي چشماش تکون دادم
انا با تعجب به دستام چشم دوخت و بعد ازون به ماهک خيره شد ماهک با لبخند گفت ميتونه قبول کنه
خرگوش رو از دستم گرفت و با سرعت يک شبح به درون غار پناه برد
کولم رو به دست ماهک دادم و گفت:
وقتشه که توي سالن اصلي يه اتش دان بزرگ درست کنيد و يه ديگ مسي روي اون بزارين
به اب زيادي نياز داريم
بالاخره بعد از دو روز دقيقا وسط تالاراجتماعات اشباح يک اتش دان سنگي و ديگ مسي خودنمايي ميکرد
اشباح مرتب درون اتش چوب ميريختن و گالن ها اب درون ديگ خالي شد
ديگي به اندازه يک کاميون بزرگ.
از جادوي پروازم استفاده کردم و توي هوا شناور شدم اب به انداره کافي در ديگ بود و مرتب قل ميخورد
romangram.com | @romangram_com