#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_373


عين يه مجسمه ي خشک به زور صداشو داد بيرون و گفت:‏

هي باز تو شوخياات گل کرد؟؟؟

نوچي کردم و کاسه ي سفاليم رو در اوردم و از اب برکه پرکردم

مقابلش ايستادم و گفتم:‏

ميخوام يه طلسم روي تو بزارم تا اونجا وحشي نشي و منو از هم ندري

اخم هاشو توي هم کرد و گفت:‏

هي من اين کارو نميکنم....‏

لبخندي زدم و گفتم: ميدونم از محض احتياط بد نيست

انگشت هامو با اب خيس کردم و شصتم رو روي پيشونيش قرار دادم و شروع کردم به خوندن ورد:‏

اي اب که روشني بخشي اي اب که خاموش ميکني عطش را خاموش نگه دار عطش وحش را در تنش در درون کوه هاي زرد



دستمو برداشتم و طلسم قعل شدگي رو باطي کردم

راويار با پوزخند مسخره اي گفت: هي من که هيچ تغييري نکردم که

‏: الان مشخص نميشه که بايد بريم تو مرز

يه طلسم محافظت هم روي خودم اجرا کردم به دليل همراه داشتن وسايل نميتونستم تغيير قيافه بدم.‏

پس تصميم گرفتم به سبک الف ها حرکت کنم.‏



بعداز چندساعت دويدن پي در پي بالاخره نماي کوهستان از دور مشخص شد

نگاعي به راويار کردم انگار با خودش در کشمکشه با لبخند گفتم:‏


romangram.com | @romangram_com