#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_372

با تعجب گفتم: مگه غير تو کسي بود؟؟

بنديک: روح استاد گيلدور هم بود تو نجاتش دادي و اون دعاي خيرش رو واست گذاشته

با قدر داني نگاهمو دوختم به چوب کف کلبه وگفتم:‏

لطفا کمکم کن يه سري دارو پيدا کنم شب بايد به کوهستان زرد برگردم...‏

بنديک با اخم گفت: اون کوه نفرين شدست ميدوني که گرگ ها اونجا وحشي ميشن

سرمو تکون دادمو گفتم: نگران نباش يه ورد ميزارم روي راويار و يه محافظ رو خودم من ميخوام برم غار شبح ها



وسايل مورد نيتزمو توي کوله ريختم

دندان اژدها!!!‏

موي سفيد تک شاخ!!!!‏

پودر استخوان عجوزه ي يک چشم اين واقعا تعجب برانگيز بود ولي خب تو وسايل گيلدور پيداش کردم.‏

چند قطره از شيره ي درخت غان ‏

چند قطره از خون يک خون اشام که اينو از جابرائيل گرفتم البته مورگان واسم اوردش

يک تکه فلز نقره.‏



خلاصه همه رو جمع کردم و بعداز يه خداحفظي حوصله سربر و کسل کننده از الف هاي عزيز با راويار به راه افتاديم

تمام طول راه راو يار خوشحال بود که من ميخوام اون اشباح رو از نفرين زشت و زجر اورشون جدا کنم

بالاخره عموزاده هاشن اما بيشتر ازين خوشحال بود که از قدرت طلبي مسخرشون راحت ميشه



به نزديکي هاي مرز سرزمين گرگ ها رسيديم تا راويار خواست از مرز رد بشه با جادوي قفل کننده جلوشو گرفتم

romangram.com | @romangram_com