#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_371


به هرحال شما يه تعظيم مخصوص به ارباب گرگ ها بدهکاري



سرش رو تکون دادو سکوت کرد که گفتم: پس نژاد شما از منقرض شدن مصون موند ‏

شب سياه: بله به لطف شما و ارباب گرگ ها اما طبق افسانه ها الف ها تنها زماني به قدرتمند ترين ها تبديل ميشن که پادشاه از مرگ فرار کرده با يک جون قدرتمند و اصيل ازدواج کنه...‏

با لبخند گفتم:‏

دختر با خون اصيل و قدرتمند زياده دوست عزيز نمونش دختر الف هاي جنگلي يا شاهزاده خانم نريد هاي دريايي و پري هاي اب ‏

شب سياه با نگاه خيره اي به من زل زد وگفت:‏

بله حق باشماست اما شاهزاده ي ما دل در گروي دختري گذاشته که يه نژاد خشن رو انتخاب کرده

با خشم از جا بلندشدم و گفتم: ‏



‏ ‏

من هيچ کاري نکردم که شاهزاده ي شما دلش اسير من بشه و جز حس برادري به بنديک حسي ندارم و درضمن اون نژاد خشن هم پيمان هاي من هستن هم خودشون هم عموزاده هاشون من الان هم فقط بخاطر اين به اينجا اومدم که از کلبه گيلدور يه سري دارو بردارم واسه شفاي اشباح

رنگ از روي شب سياه پرسد وگفت:‏

توکه نمخواي نفرين اون هارو برداري؟؟

با دندون قروچه گفتم: همون طور که روح شاهزاده شما رو ازاد کردم حق ازادي رو به ماهک و نژادش ميدم

با اخم از اتاق خارج شدم و با قدم هاي تند به سمت کلبه ي گيلدور رفتم در رو باز کردم و بي هوا وارد شدم بنديک سه متر پريد هوا

که بالث خندم شد.‏

‏:مثل اينکه روح بودن لدجور روت تاثير گذاشته ها

لبخندي زد و دستم رو فشرد و گفت: از تو و راويار متشکرم واسه نجاتم در واقع نجاتمون


romangram.com | @romangram_com