#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_370

اما اين چسبيدنش به گوشتم باعث اذيت بيش از حدم بود ‏



از سوئيتم خارج شدم خبري از راويار نبود صداي اواز الف ها کل جنگل رو پر کرده بود و باعث رقص شاخه ي درخت ها ميشد

صحنه ي جالبي بود رقص الف هاي اروم و منزوي و اشرافي پسند

به هرحال نجات پيدا کردن از يه انقراض دست جمعي واقعا هم رقص و پايکوبي داره.‏

استين سه ربع بلوزم باعث ميشد قشنگ پولک هاي مورگان توي افتاب خودنمايي کنن.‏

به سمت اتاق مخصوص بنديک راه افتادم تا ببينم بعداز ازادي حالش چه طوره

سوئيت بنديک از تمام قسمت ها امروزي تر هست چون کلا توي دنياي خارج از الف ها ازبقيه بيشتر ميگرده و همين که اخلاقش زيادي با بقيه ي الف ها فرق داره

بنديک اينجا حتي يه دستگاه پخش اخرين سيستم هم داشت و با اهنگ هاي جور واجورش صداي خيلي از الف ها رو در اورده بود اما خب اونا که نميتونن به پادشاه ايندشون خرده بگيرن!!‏

تک دستي به در زدم و وارد شدم ‏

توقع داشتم توي اتاقش باشه اما نبود ذوقم کور شد بجاش شب سياه روي صندلي نشسته بود و يه کتاب خيلي قديمي توي دست هاش خودنمايي ميکرد

شب سياه با لبخند از جابلندشد و کتاب رو کنار گذاشت تعظيم غليظي کرد و با لبخند گفت:‏

خوش امدين رامونا

لبخندي زدم و گفتم: ممنونم شب سياه از ديدنت خوشحالم!!‏

بادست من رو دعوت به نشستن کرد و خودش بيخيال سرجاش نشست و گفت:‏

من هم خوشحالم بانو که شمارو سالم ميبينم.‏

ابرومو بالا دادم و گفتم: مگه قرار بود ناقص باشم؟!!!‏



شب سياه با زيرکي گفت: شما خيلي شجاع هستين بله صريح ميگم توقع نداشتم از لانه ي گرگ ها خارج بشين...‏

خون به صورتم دويد الف بي چشم و رو هنوز که هنوزه با راويار بده جلوي خودم رو گرفتم و گفتم:‏

romangram.com | @romangram_com