#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_369


باز دوباره غرور کاذبي صداي اژدهاي عزيزمو پر کرد وگفت:‏

تو که رفتي پيش اون گرگ بي تمدن من شب سياه رو به قلعه اژدهاها بردم گارژرون بيش از حد نگران وضعيت شاهزاده بنديک بود پس تصميم گرفت با اژدهاي باستاني به اينجا بياد



با تعمب ابرويي بالا انداختم و گفتم: پس گارژرون پير هنوز پايبند اصوله

مورگان : خلاصه اون قلعه و اموزش شب سياه و اژدهاشو به دست من داد و به اينجا اومد

با خباثت گفتم: خب تا حالا چندبار خراب کاري کردي جناب معلم؟؟

بخار داغي از دهنش خارج شدوگفت: نزار تبديلت کنم به جوجه سوخاري خانم جادوگر من شب سياه و اژدهاش رو کاملا اموزش دادم

دستي به سر مورگان کشيدم و به سمت قصر چوبي ملکه راه افتادم

ملکه روي صندلي چوبي ساده اش نشسته بود همون موقع حس کردم کسي پشت سرم ايستاده خيلي اروم سرمو برگردوندم و با اخم هاي گره شده ي راويار روبه رو شدم لبخند ژکوندي تحويلش دادم و به سمت ملکه حرکت کردم تعظيمي کردم و عقب ايستادم

ملکه از روي صندلي بلند شد و بالبخند به سمت ما اومد

يکي از دست هاشو روي شونه من و دست ديگرشو روي شونه ي راويار گذاشت و با لبخند و صداي شادي گفت:‏

من واقعا از شما متشکر هستم شما زندگي فرزند من پادشاه اينده ي الف ها رو نجات دادين و همچنين شما باعث شدين نژاد الف ها رو به انقراض نره در برابر اين همه لطف چه کاري ميتونم بکنم؟؟؟



سکوت کردم چون واقعا من اين کارو بدون مزد و براي يک دوست خوب انجام دادم اما راويار بااون صداي بم و جذابش رو به ملکه گفت:‏

بهترين هديه براي ما شرکت در مراسم نامزدي ماهست بانو

ملکه با تعجب اشکاري به هردوي ما زل زد شايد هيچ وقت باورش نميشد که من راويار رو انتخاب کنم اما چيزي نگفت و لبخند بي روحي لب اورد وگفت: البته من اين کارو خواهم کردم حالا بهتره به جشن بريم کمي از لحژاتمون لذت ببريم...‏

لباس هامو عوض کردم با سرعت هرچه تمام تر.‏

بلوز شلوار سفيد رنگي به تن کردم موهاي خرمائيمو که حالا با رگه هاي سفيدي از خون الفي بهم هديه رسيده بود رو سريع بافتم و روي شونم انداختم

گوش هام درست مثل گوش هاي يه الف اصيل تيز شده بودن گردنبندم دقيقا روي گودي گلوم خودنمايي ميکرد


romangram.com | @romangram_com