#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_368

الف ها همگي در لباس هايي به رنگ هاي روشن و موهايي بافته شده و تزيين شده درحال پايکوبي و رقص بودن

چيزز که تا اون موقع محال بود ديدن يک الف اونم در حال رقص!!!‏

با خنده رو به زن راهنمام گفتم: باورم نميشه!!!!‏

زن الف: چه چيزيو بانوي من؟؟

با دست اشاره اي به جمعيت رقصنده کردم و گفتم: باورم نميشه اونا در حال رقص باشن اوم خ..خب از نژاد ش.شما بعيده!!!!‏

‏ ‏

زن لبخند خشکي زد و گفت: هيچ چيز بعيد نيست بانو ما تا چند روز پيش حتي اميد نداشتيم شاهزاده چشماشونو باز کنن اما حالا ايشون از هميشه سرحال ترهستن



يهو يادم به راويار افتاد بيچاره من اونور مرز ولش کردم با لبخند رو به زن گفتم: ‏

من راهو بلدم از شهر خودمم لينجارو بيشتر ميشناسم شما بهتره به لب مرز برين و ارباب گرگ ها رو باخودتون پيش ملکه بيارين



بي توجهه به اعتراض خاموشش به سمت باغ خصوصي ملکه راه افتادم

اين موقع روز حتما اونجاست وارد باغ شدم اما هيچ خبري از ملکه يا بنديک نبود در عوض با هيبت بزرگ و سياه مورگان رو به رو شدم

فلس هاي سياه و براقش زير نور افتاب درخشش خاصي رو داشت که چشم هر بيننده اي رو خيره ميکرد

با ذوق به سپتش رفتم و محکم سر بزرگ و شاخ دارشو رو بغل کردم چنتا بوسه ي عميق روي پوزش زدم که باعث غرش شادمانش شد

دستمو دور گردنش حلقه کردم و با زبان ذهني گفتم:‏

هي چه طوري پسر بزرگ؟؟

مورگان بادي به گلو انداخت و گفت: من الان يه معلمم سعي کن جلو بقيه اينجوري صدااام نکني چون کبايت ميکنم...‏

با تعجب زل زدم توي چشم هاي بدون مردمک و عموديش و گفتم:‏

تو کي شدي معلم من خبر ندارم؟؟؟!!!‏

romangram.com | @romangram_com