#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_367




دستاش شل شد و با سر افتادم زمين با درد از جا بلند شدم و به راويار گيج نگاه کردم

با خنده ي شيطاني گفتم: حالا باز تکرار کن اگه ميتوني

راويار بيچاره مرتب درحال بادشدن بود مثل يه بادکنک گنده ورم ميکرد مرتب با زحمت لب هاي بادکردشو باز کردوگفت:‏

چ..چ.چه . غ.ل.غلطي کردي؟؟؟

با خنده گفتم:هيچ فقط يکم بادت کردم.‏

همونجا ولش کردم تا يکم بيشتر بادکنه با حالت دو خودم رو به مرز رسوندم و بايه بشکن ورد رو از روش برداشتم ميدونستم با رسيدنش قطعا زنده نخواهم موند

پس سريع وارد شهر الف هاشدم.‏

همه ي الف هاي لباس هاي سفيد و صورتي به تن داشتن موهاشون رو باحالت هاي زيبايي بالا برده بودن و بعضيا گيس کرده بودن

الف زني با خشکي تمام جلوم تعظيم کرد و گفت:‏

متشکريم بانو لطفا با من بياين...‏

پشت سر الف زن وارد مرز شدم و به راحتي وارد سرزمين الف ها شدم.‏

تک شاخ ها با خوشحالي خاصي اطراف مرز پرسه ميزدن و بعضياشون باشيطنت و سرخوشي دنبال بقيه ميکردن

پرنده ها با اخرين صداي ممکنشون ميخوندن و من واقعا باشنيدن صددشون دلم ميخواست چشمامو ببندم و فکر کنم به تمام ارزوهاي غيرممکنم.‏

بالاخره درخت هاي اطراف کم ترشدن و من با ذوق به اطرافم زل زدم

درخت هاي قطور و کهنسال با انواع ربان هاي رنگي تزيين شده بودن و سيني هاي ميوه توي هوا شناور بودن

چندين الف همزمان با هم ساز ميزدن و يکي دو الف با صداهاي رويا اورشون شعرهايي به زبان الفي ميخوندن



واقعا روحم از شنيدن صدا و اوازها به پرواز در اومده بود ‏


romangram.com | @romangram_com