#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_365
زير کول راويار و گرفتم و به سمت خروجي بردم که گرگ پير گفت:
زودتر خارج شين اون درد رو حس کرده
با صدايي رسا تراز قبل گفت:
وتو پسرم نبايد هيچ وقت قولت رو بشکني قول قلبيت رو ميگم چون سرنوشتت نفرين ميشه
با بدبختي از زيگورات بيرون اومديم و سريع از جنگل نفرين شده خارج شديم
راويار يه نفس اب توي بطري رو سر کشيد وگفت:
خب بريم عيادت الف بيچاره
:راويار؟؟؟
راويار :هوم
:هوم نه و بله منظورش از قول قلبي چي بود؟؟
شونه اي بالا انداخت
من جه بدونم اخه احتمالا قرن ها حبس شدن تو زيگورات مغز جدمو فاسد کرده
خوب دوستاي گلم اميدوارم ازين رمان راضي باشين
کار دومم با اسم فاضلاب شماره 11 از امشب تو برنامه قرار ميگيره و من اميدوارم از اونم حمايت کنيد
وقتي واسه تلف کردن نداشتم.
اول به سراغ بنديک رفتيم توي راه کاملا راويار رو متقاعد کردم که من هيچ حسي جز دوستي وخواهري به اون الف ندارم
romangram.com | @romangram_com