#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_364

گرگ پير با لحن ارام و غمگيني گفت: اون روح من رو بعد از مرگ انتخاب کرد براي حکم راني کردن بر سنگ هاش ‏

با تعجب گفتم:يعني چي؟؟



گرگ پير:گفتم که اون روح رو حس ميکنه اما اون نياز به يک روح داره که از خودش نباشه و بتونه بقيه ارواح زنداني رو يکجا مستقر کنه درون سنگ ها.‏

سرمو تکون دادم کاملا گيج بودم گرگ پير ادامه داد:‏

شما رو به اينجا کشوندم تا چنتا روح رو ازاد کنيد.‏

با پنجه هاي بي رنگش اشاره اي به بالاي سر کرد و گفت:‏

اون خمره ي وسطي رو بشکن تا روح شاهزاده جوان سريع تر به تنش برگرده

يه سمت خمره رفتم که باز گفت: بااون چکش مخصوص

چکش طلايي رنگي رو از روي طاقچه برداشتم و با تمام توان به ته خمره کوبيدم درد تو کل اعضاي بدنم کشيده شد و با فرياد روي زمين افتادم

راويار به سمتم هجون اورد و بلندم کرد با خشم گفت:‏

چي شد چرا روي دستاش رگ ها متورم شدن؟؟

با درد به دستام نگاهي انداختم رگ هاي سبزم حالا کاملا ورم کرده بودن و بنفش شده بودن

گرگ :‏

اين روال کاره اون خمره ها بسته به روح مکعب هستن و دردش غير قابل جلوگيريه.‏

راويار چکش رو برداشت و به سمت بقيه خمره ها هجوم برد

با هر ضربه انرژيش تحيلي ميرفت و پوستش از هم کش ميومد ‏

کف دست هاش غرق خون شده بود

با ترس چکش رو ازش گرفتم و شروع به ورد خوندن کردم خون رو بند اوردم

از تک تک خمره ها روحي با کندي تمام خارج و سپس ناپديد ميشد

romangram.com | @romangram_com