#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_363


صداي پير اتاق رو در برگرفت وگفت:وقت زيادي ندارم بنشينيد.‏

حس کردم يه چيز نيمکت مانند به پاهام ضربه ميزنه سرم رو برگردوندم بله دوتا نيمکت سنگي از کف زيگورات تشکيل شده بودن روي يکشون نشستم و زل زدم به شومينه.‏

راويار روي اون يکي نشست و با شهامت گفت:‏

ما نيومديم مهموني اومديم روح يک الف رو پس بگيريم چون نژادش به اون متصل هستن.‏

بخارقرمز رنگ خنده اي کرد و گفت: من هم قصد ندلشتم روح اون رو تقديم اين ساختمان شيطاني کنم پسرم

بخار قرمز رنگ کم کم شکل جامدي يه خودش گرفت و حالا درست روبه روي ما يه گرگ از مه و بخار وجود داشت. يه گرگ بزرگ و ستبر اما پير و فرسوده.‏

راويار با بهت از جا بلندشد و به سمت گرگ رفت و با لکنت گفت:‏

ا..ا..اين.م..مم.م.ممکن نيست..‏

گرگ خنده اي کرد و گفت: همه چيز ممکنه پسرک من من جد توهستم و ميدونم که خوب من رو به ياد مي آوري ‏

با اخم از جا بلندشدم وگفتم: ‏

نمي فهمم جريان چيه يه مه که تبديل به گرگ ميشه و يه ارباب گرگ که با لکنت و بهت زل زده به يه بخار قرمز رنگ.؟

گرگ پيرشروع کرد به صحبت: ‏

قرن ها پيش اين زيگورات غول پيکر دختر انساني که عاشقش بودم رو اسير کرد دخترک يک قرباني بود که توسط نيروهاي پليدي به اينجا کشيده شده بود و من عاشقش بودم اين خلاف مقرارت قبيله ي من بود اما براي من مهم نبود من به اينجا اومدم و اون رو نجات دادم در واقع خون اون روي اين سنگ سياه ريخته شده بود اما من درست به موقع رسيدم و نزاشتم اون قطعه قطعه شه با نيروي اهريمني زيگورات جنگيدم ‏

و سم قوي که در قسمت لثه ي يک گرگ وجود داره رو با سرنگ کشيدم و روي سنگ خونخوار در حال جذب ريختم ‏



با شگفتي و ناباوري گفتم: اونوقت چي شد؟؟

گرگ پير: اين سازه هر درد و شادي و هرچيزي رو حس ميکنه پس سم به همراه خون معشوقه ي من جوب سنگ شد و زيگورات براي چند وييقه از تاثير سم گيج بود ومن از اينجا فرار کردم به همراه مادر بزرگ راويار

نفس عميقي کشيدم و به خمره هاي مه رنگ بالاي سرم چشم دوختم راويار با صداي بمش گفت:‏

اما الان اينجايي واسه چي؟؟


romangram.com | @romangram_com