#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_362
چشمامو باز کردم و با ترس به محراب جلو روم نگاه کردم اتاق همون شکلي بود با همون کاشي کاري و نقوش برجسته با ترس چسبيدم به ديوار و به سنگ سياه محراب چشم دوختم
سر گيلدور ديگه روي محراب نبود بهتره بگم هيچ کدوم ازون تصاوير چندش اور قبلي وجود نداشت اما يه چيزاي خوشه مانندي از سقف اويزون بودن
درست مثل لاله هاي محزون که هنوز غنچه هستن.
خوشه هايي شبيه به گل اشک. با ترس زل زدم به سقف بيشتر شبيه به پيله هاي کرم رنگ و تار مانند بودن.
اروم کنار گوش راويار گفتم:
هيولا نيستن اگه خدابخواد نه؟؟!!
اروم زد روي شونمو گفت: نه هيولا نيستن بيشتر شبيه محفظه هاي نگه داري کننده هستن.
توي شومينه ي کنار مکعب نور قرمز رنگي سوسو ميزد صداي خنده ي ارومي فضاي مکعب رو پر کرد.
صداي پير و لرزان با لبخند محوي که نور قرمز رو پرنگ ترميکرد گفت:
بالاخره اومدين اون جوان وعده اش رو داده بود..
با بهت زل زدم به راويار وگفتم: ي..يعني چي؟؟؟
راويار به شومينه نزديک شدوگفت: بزا ببينم اول اين بخار قرمز رنگ چيه بعد يه نرس هاي تو رسيدگي ميکنم...
کنار ديوار ايستادم.
راويار به شومينه ي سياه رنگ که نور قرمز رنگي پرشده بود نزديک شد
به اهستگي با خنجر توي دست به فضاي قرمز ضربه زد.
صداي خنده ي پير و باستاني اتاق رو پر کرد و گفت: بهتره دست به روح من نزني پسر چون موهات تبديل به خاکستر ميشن و بوي گرگ سوخته کل اتاق رو برميداره.
دوباره راويار دستشو جلو برد که با اخم گفتم:نکن ديونه تبديل به کله پاچه ميشي اونوقت من بدبخت چيکار کنم اين پايين؟؟
راويار دستشو عقب کشيد وگفت: توهم که فقط فکر خودت هسي خانم.
romangram.com | @romangram_com