#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_361


با کنجکاوي گفتم:خب از کجا ميدوني که اين نوشته ها کار بابابزرگته؟؟

يدونه زد تو پيشونيمو گفت: جادوگر اينقدرخنگ؟؟؟خب عزيز دلم تنها کسي که تا اللن با زيگورات جنگيد و زنده موند پدر بزرگ من بود ديگه

اهاني گفتم و پيشونيمو ماساژ دادم.‏

از ميان جمجمه ها يه راه باريک بود که به مکعب پايين تري ميرسيد اتش ابي رنگم رو بزرگ تر کردم و جلوي راهمون معلق نگهش داشتم.‏

راويار اول وارد راه شد و من پشت سرش حس ميکردم هر ان ممکنه جمجمه ها جون بگيرن و منو ببلعن يه حس ترس مزخرف که فقط اين مکان توي عمرم بهم ميداد

حتي اين حس رو تو پيدا کردن سنگ هاي گردنبند هم نداشتم.‏

با انگشتاي بي حسم گردنبندم رو لمس کردم.‏

کاملا به گوشتم جوش خورده بود و حالا که به درگاه نزديک تر ميشدم سرد وسرد ترميشد.‏

دستم رو از روش برداشتم و تي شرت راويار و چنگ زدم راويار سرجاش بدون هيچ حرکتي ايستاده بود.‏

با ترس گفتم: هي نکنه خشک شدي؟؟؟

با دست دهنم رو گرفت و گفت: ‏

يه زمزمه هايي ميشنوم گوش کن.‏

اما من هيچ صدايي نميشنيدم سرمو محکم تکون دادم تا دستش رو برداره با اخم گفتم: دهن منو چرا ميگيري اخه در ضمن هيچي به گوشم نميرسه که.‏

چيزي ديدم باعث شد بدتر بترسم اروم زدم به راويار وگفتم:‏

زود برو تومکعب بعدي..‏

راويار:چرا چيشده؟؟

هولش دادم و با عصبانيت گفتم: زود باش ااون جمجمه ها هميشه خواب نميمونن.‏

با سر شيرجه زدم تو اتاقک پاييني و چشمامو بستم وگفتم:‏

من حس کردم يه روح جادويي که باعث جون گرفتن اون جمجمه ها ميشه.‏


romangram.com | @romangram_com