#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_360
بعداز يه پياره روي کوتاه به يه زمين باير رسيديم خالي از گياه و حيوان ستير با لب هاي مرباييش گفت:
ورودي وسط زمينه کافيه از پله ها پايين برين الان زيگورات خوابه.
راويار مچ ستير رو گرفت و گفت:
يعني چي خوابه؟؟؟؟
ستير: اون چندمدت پيش يه الف رو قرباني کرده حالا تا چندماه ارومه شما تو بهترين حالتش به اينجا اومدين.
نفسم رو بيرون دادم و به سمت زير زمين راه افتادم.
پاهامو توي مکعب کوچيک گذاشتم و کاملا وارد شدم همه جا تاريک بود
اتش ابي رنگمو فراخوندگ از ترس جيغ خفه اي کشيدم و به سمت راويار پريدم.
دستمو گرفت و گفت: اه نترس ديگه فقط جمجمست.
تمام مکعب تا سر پراز جمجمه بود.
باچندش گفتم: احتمالا جمجمه کسايي هست که خودشونو قرباني کردن.
ديوارها باخط هاي طلايي و نوشته هاي ناخوانا پرشده بود به وضوح ديدم صورت راويار خيس عرق شد با استرس گفتم:
چي شده؟؟؟
راويار: اين خط اين خطه پدر بزرگمه...
با تعجب نگاهي به نوشته هاي طلايي رنگ انداختم و گفتم:
اين خط بابابزرگت مگه چه فرقي با بقيه خطا داره؟؟؟
اروم به ديوار ها دست کشيد وگفت:
پدر بزرگ من در جواني دشمن هاي زيادي داشته واسه همين يه خط اختراع کرد و فقط به نسل خودش يعني پدرم عموها و من اموزش داد تا بتونيم اطلاعات مهم رو بين خودمون نگه داريم.
romangram.com | @romangram_com