#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_359
هي تو قبلا اينجا نبودي؟؟؟؟
راويار:
نه اما داستان هاي زيادي از اينجا شنيدم پدر بزرگم يکبار اين مکان رو شکست داده
با تعجب گفتم:با چه وسيله اي؟؟؟
راويار:هيچ وقت نفهميدم شايد با نفرين گرگيش.
يه شيشه مربا از کولم خارج کردم و به سمت ستيرهارفتم با شيطنت فرياد زدم:
هي کدومتون يه شيشه مربا ميخواين.
جمعيت ستيرها ريخت بهم و يه ستير جوان خودشو رسوند به من و با هيجان گفت:
من من
ساير کوتاه قد وخپل با موهاي فر مشکي و سم هاي کوتاه
شيشه رو به سمتش گرفتم و گفتم:
اول منو ميبري به زيگورات.
سنير با ذوق به مربا نگاه کرد وگفت: ميبرمتون اما من از زير زمين ميترسم
با اخم نگاهش کردم و گفتم:کي خواست بره زير زمين اخه؟؟؟
ستير:زيگورات تغييرشکل داده و رفته زير زمين من فقط تا وروديش مياما.
شيشه رو بدست دادم و گفتم:اوکي مارو ببر.
باترس زل زدم به راويار وگفتم:فکرشم ترسناکه که وارد اون مکعب ادم خوار بشم.
romangram.com | @romangram_com