#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_358
وسط جاده ديگه بدون هيچ سرپناه يا درختي؟؟؟
لب برچيدمو گفتم:
من خستمه پاهام جون ندارن ديگه اگه نزاري همينجا بخوابم زنت نميشم
يه زبونکم بهش انداختم بي هوا محکم زدم تو دهن خودم خاک عالم فرق سرم قشنگ هودمو لو دادم.
خنده ي بلندش به هوا رفتو با خباثت گفت:
مناز همون روز اول جلو کمپتون ميدونسم عاشقمي بانو.
دستامو بالا بردمو گفتم: نزار برعکس توي هوا اويزونت کنماااا.
لبخندي زد وگفت:من چاکر شماهم هسم بيا همينجا اردوبزنيم.
گوشه ي جاده توي بيابون سنگلاخ بدون هيچ زير اندازي نگاهي به زمين انداختم که گفت:
من تغيير شکل ميدم تا تو راحت بخوابي.
و باز تبديل به يه گدگ بزرگ و سياه شد سرمو رو پهلوي پراز پشمش گذاشتم و ديگه هيچي نفهميدم.
صبح با حس قلقلک از خواب پيردم تمام موهاي بدن راويار توي دهنم بود با چندش دهنمو بستم اه اه دهنم مزه زهرمار گرفت.
بادست از خواب بلندش کردم و به راهمون ادامه داديم.
بالاخره رسيديم به زيگورات هوا سرد شد و ما وارد محوطه ي جنگل مانند برفي شديم.
ستير ها بي توجه به ما در حال ساخت خونه هاي جنگليشون بودن و حيوونا با صداي بلند باهم جرو بحث ميکردن.
راويار با تعجب به اطرافش نگاه ميکرد که گفتم:
romangram.com | @romangram_com