#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_357
کي به تو ادرس غارهاي ما رو داد؟؟؟
با سردي گفتم: ملکه نارين البته نيومدم تو رو ببينم فقط اومدم ببرمت چون نگران روح بنديکم..
دندون قروچه اي کرد و مچ دستمو محکم گرفت و گفت:
چرا نميفهمي دخترکله شق من بخاطر خودت گفتم من اون تو يه جووونر وحشيم دست خودم نيست.
با حرص دستمو کشيدم بيرون و گفتم:
واسه عمين گذاشتي تارا تيکه تيکم کنه.
کلافه دستي توي موهاش کشيد وگفت:باور کن من خبر نداشتم.
با دست اشاره اي زد و باديگارداشو مرخص کرد
کولمو برداشتم و گفتم: روح بنديک اسير زيگوراته و کليدش دسته تو هست به گفتهي خودش.
بعداز چند روز پياده روي و مکافات بالاخره به جاده هاي مخفي رسيديم اجازه دادم راويار راه رو ببينه
اين چند روز مدام دنبال يه راه اشتي بود تا من دلمو باهاش صاف کنم
به خودم نميتونم دروغ بگم من عاشق اين گرگ بي کله هستم.
ديگه تقريبا اخراي راه رسيدن به زيگورات بودم
اونقدر خوابم ميوند که عين بچه ها پامو کوبيدم زمين و با حرص گفتم:
من همينجا ميخوام بخوابم.
راويار با چشماي گرد شده نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com