#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_356
دندان هامو به هم سابيدم وگفتم:من بيش تراز يه گرگ هستم من يه هم پيمانم پسرگرگي
چشم هاي سياهشو به من دوخت وگفت:
يه هم پيمان که من رو ناديده ميگيره.
با اخم گفتم: منو ببريجاي گرم تر اينجا يخ ميزنم در ضمن بااين زخم نميتونم تغييرشکل بدم.
راويار:مااينجا جاي گرم نداريم.
:خيلي خب پس از کوهستان ميريم باهم من نميتونم اينجا دوام بيارم.
از غار اومدم بيرون وگفتم:
ارباب گرگي اگه با ميل خودت نياي با اجبارذهني ميبرمت من ازشماها قوي ترم ودرضمن يه هم پيمان جديد بالاي يرت پيداکردم عموزادته...
بانيشخند از غار خارج شدم....
از غار زدم بيرون
هنوز نيومده بود ميدونستم حالا که زخم پهلوم بهترشده راحت ميتونم با يه دستور ذهني از غار بيارمش بيرون
اما باز هم سعي کردم به خودم مسلط باشم و بي گدار به اب نزنم
بالاخره خارج شد در غالب يه گرگ سياه و بزرگ که دو طرفش با چنتا گرگ پرشده بود
پوزخندي زدم و با زبان ذهني گفتم:
من بخوام تو رو ببرم داشتن باديگارد بي فايدست.
بدون اينکه تغيير کنم با سرعت يک الف از محدود خارج شدم و کنار همون چشمه خارج از مرز گرگ ها ايستادم.
بعداز يک ساعت سر و کلش پيدا شد وقتي از مرز رد شد انگاري حالش بهترشد سريع تغييرشکل داد و به سمتم اومد با اخم گفت:
romangram.com | @romangram_com