#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_355


ماهک با پوزخند گفت:ميدوني دختر اين مکان يه حالت نفرين داره هرکي به اينجامياد خوي وحشيش هشيارميشه راويارهم الان همين مدليه زياد تو روياي استقبال شاهانه نباش.‏

به توجهه به حرفش نقشه رو توي ذهنم باز کردم و به سمت غارهاي پايين راه افتادم.‏



با خس خس عرق صورتم رو پاک کردم جاي زخمم از عرق زياد به سوزش افتاده بود دستم رو به پهلوم گرفتم و به سمت اولين غار نزديکم پيش رفتم.‏

دوتا گرگ جلوي روم ايستاده بودن و باحالت هشدارگونه اي غرش کردن با نفس تنگي گفتم:‏

هي هي من يه گرگم بهتره بزارين وارد شم.‏

بلافاصله يکيشون تغييرشکل داد با ديدنش لبخندي زدم يکي از بهترين دوستاي راويار به سردي لبهند زدو گفت:‏

ازين سمت دختربانو.‏

از سرما دندونام به هم ميخوردن غارهاي يخ زده وتاريک سعي کردم ديدم رو کمي افزايش بدم ‏

غاربزرگ متشکل از غارهاي تودرتو وکوچک تربود که بعضي هاشون پربود از توله گرگ هاي چند روزه.‏

بالاخره بعداز کلي ديدزدن اطراف رسيديم به يه غتر سياه وبزرگ و تاريک

گرگ همراهم تغيير قيافه داد و وارد غار شد بعداز چند دقيقه اومد بيرون خواست که وارد بشم.‏

وارد سوراخ تاريک جلو روم شدم سرما ازهمه جابيشتر و گزنده تربود

صداي بم راويار از سمت چپم بلندشد:‏

خوش امدي دختر بانو.‏

سردي خواسي تدي تک تک کلماتش بود که مو رو براندامم سيخ ميکرد اما سعي کردم خونسرد رفتار کنم.‏

اتش ابي رنگي رو کف دستم روشن کردم و بالاي سرم معلق نگه داشتم با لبخند گفتم:‏

ووقعا ممنونم که به عنوان ميزبان داشتين منو به اون دنيا ميفرستادين.‏

راويار: تارا درحال مجازاته کارش خلاف قوانين بود ما به هيچ گرگي حمله نميکنيم.‏


romangram.com | @romangram_com