#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_354

همه پوست هاي قرمز و گاه صورتي تيره خيلي خيلي کم رنگ مويي به غيراز قرمز بينشون ديده ميشد

واين خصوصيت باعث کناره گيريشون از جامعه شد بود.‏

البته حق هم داشتن شما دوست ندارين با يه صورت قرمز و چشم هاي سرخ توي خيابون ها رژه برين و مورد کنجکاوي قرار نگيريد

چشمامو دوختم به دختربچه ي کوچکي که با خرس عروکي ور ميرفت

ناخن هاي بلند وتيزش شکم خرس پارچه اي رو دريد خرس از هم وارفت دختر کوچولو لب هاشو جمع کرد و زد زير گريه.‏

هيچ وقت از بچه ها خوشم نميومد شايد چون کودکي شادي نداشتم اما اين دختر قرمز زيادي بامزه بود ‏

بااون دندون هاي درشت و چشم هاي صورتي.‏

خرس رو از زمين برداشتم و با جادو سرهمش کردم سعي کردم کاري کنم که ديگه با ناخن ازهم پاره نشه.‏

ماهک پشت سرم ظاهرشد و با اندوه گفت:‏

من توي اين کوه متولدشدم درست مثل انابل اينده ي تاريکي داشتم و همچنين حال تاريکي ما برخلاف خون اشام ها زادوولد ميکنيم چون نيمه مرده هستيم اما کاش اين خاصيت رو نداشتيم سال ها وقرن ها به دوراز مردم زجر ميکشيم.‏

‏:مادرم چرا طلسمتون کرد؟؟؟

ماهک:طبق افسانه ها يه شبح گرسنه به جادوگر حمله ميکنه البته به مريلينا نميتونسته اسيبي بزنه اما اون زمان مثل تمام قرن ها مريلينا فرزندان خودش رو داشته و اون شبح باعث مرگ فرزند جادوگر ميشه ‏

‏:و اون نسل شما رو طلسم ميکنه؟؟؟

ماهک:همه ي ماهارو نه فقط اون شبح رو اما اون شبح قدرتمندترين فردنسل خودش بوده و ماهمه از نژاد اون هستيم.‏



دستم رو روي زخم فشار دادمو گفتم: بعداز نجات بنديک من طلسم رو باطل ميکنم اما درقبالش چيزي ميخوام.‏

با حالت سوالي زل زد به من که گفتم:اتحادت رو حتي اگه توي جنگ شرکت نکني بايد سوگند ياد کني که سمت ارو نخواهي رفت.‏



با کمي جادو زخم رو مهر وموم کردم از جا بلندشدم بدون توجهه به نگهبان هاي شبحي به سمت خروجي دخمه رفتم و گفتم:‏

بهتره خودم تنها برم سراغ ارباب گرک ها تعجبه ازش خبري نيست!!‏

romangram.com | @romangram_com